نقاب - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 18:43
اینجا پر استاز دستهایی که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب ...!(فروغ فرخزاد) + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 10:7 توسط رسا  |  Adblock test (Why?)
پرواز به اصل خورشید - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 18:43
من از سلالهی درختانمتنفس هوای مانده ملولم میکندپرندهای که مرده بود به من پند دادکه پرواز را بخاطر بسپارمنهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستنبه اصل روشن خورشیدو ریختن به شعور نورطبیعی استکه آسیابهای بادی میپوسندچرا توقف کنم؟(فروغ فرخزاد) + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:18 توسط ر...
سرگردانی - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 18:43
دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است.از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم،در آن جا نیز سنگینی دست تو بر من است.مرا بادۀ سرگردانی نوشاندهای،چه مهیب است کارهای تو!چه مهیب است کارهای تو...)قطعه حذف شده صدای فروغ در فیلم مستند "این خان...
آدمیت - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:35
زحمت دارد!آدم بودن را میگویم...!این را میشود از مترسکها آموخت:آنها تمام عمر میایستند تا آدم حسابشان کنند!(صادق هدایت) + نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 13:18 توسط رسا  |  Adblock test (Why?)
دیگه فرقی نمیکنه - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:35
آدمیزاد سختشه که بگه "به من توجه کن"...برای همین قیل و قال راه میندازه، عصبی میشه، داد میزنه، قهر میکنه، فرار میکنه، با خودش و زمین و زمان لج میکنه، برای اینکه به چشم بیاد؛ برای اینکه دیده بشه!.تو فقط میبینی که چشماشو میبنده و داد میزنه و هیچی نمیشنوه؛ اون داره میپره و دستاشو تکون میده و میگه "هی! م...
تظاهر - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:35
در میزنندکه میتواند باشد؟غبار تنهاییام را زیر فرش پنهان میکنم.لبخندی به چهره می افزایم ...و در را باز میکنم.(مرام المصری - ترجمه: اعظم کمالی) + نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 9:33 توسط رسا  |  Adblock test (Why?)
قول - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 21:07
یادت هست گفتی:دوری ما خیلی طول نمیکشهبهت قول بدمنهایت یکسالهیه فکری میکنیم که پیش هم باشیممن مطمئنم.شد؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر ۱۴۰۱ ساعت 19:37 توسط رسا  |  Adblock test (Why?)
زبان عشق - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 21:07
تو با کدام زبان صدایم میزنیسکوت تو را لمس میکنمبه من که نگاه میکنیبه لکنت میافتمزبان عشق سکوت میخواهدزبان عشق واژهای نداردغربت نداردحضور تو آشناستاز ابتدای تاریخ بوده استدر همه زمانهها خاطره داردتو با کدام زبان سکوت میکنیمیخواهم زبان تو را بیاموزم...(نزار قبانی) + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر...
29 هفته و دو روز - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
روزها را شمردم ... دقیقا از روزی که فردایش میخواستم با تو صحبت کنم، 199 روز گذشت تا آزاد شدم، و 205 روز ... تا توانستم به اینجا دسترسی داشته باشم (امروز)، بیشتر از شش ماه در تاریکی و سکوت. و ... روزی نبود که به یادت نباشم، هیچ روزی ... و دلم به شدت برایت پر میزند برای خواندنت ... برای خواندم ... برا...
روزی دیگر - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
صبح است سبو را از آب پر کرده ام کتابها را با شراب شسته ام می دانستم تو کتابهای سفید را دوست داری و پارچه های آغشته به ابر را به تو تعارف میکنم (احمد رضا احمدی) پ.ن. برای سیندخت
نشان - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
ولی درد را کی به یاد میآورد، وقتی خاتمه یافت؟ همه چیزی که میماند از درد، سایهای است، نه حتی در ذهن، بر تن. درد بر تو نشان میگذارد، ولی عمیقتر از آنی که دیده شود. از دیده برون، از دل برون. (سرگذشت یک ندیمه) + نوشته شده در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 20:13 توسط رسا |
بیامرز برای ما گناهان ما را - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
ای پدر ما که در آسمانی، پاک است نام تو، بیاید پادشاهی تو، بشود خواسته تو، چنان که در آسمان است، چنین بر زمین، نان ما را به قدر کفایت بده به ما در این روز، بیامرز برای ما گناهان ما را، چنان که می آمرزیم ما، برای هر که بد کرده به ما و داخل مکن ما را در آزمایش ها، لیکن نجات ده ما را از بد، آمین. - انجی...
سرانجام - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
روزی یکدیگر را دیدار خواهیم کردمثل قایقی کاغذیبا هندوانهای تَگری در رود.آشوب جهان درخواهدمان ربودبا کفِ دست، خورشید را به خسوف خواهیم بردو فانوسبهدست، نزد هم خواهیم رفت. سرانجام روزی بادراه نخواهد گرداند.و درخت، برگهایش رابه مقصد کفشهای ما بر
ستاره - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:06
چه لازم است بگویم که چه مایه می خواهمت؟ چشمانت ستاره است و دلت شک. (احمد شاملو) پ.ن. پرسید: چرا شک؟ چرا که نه، با این همه فاصله. گاهی باید فقط تماشاچی باشی و تحسین کننده. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 23:34 توسط رسا |
57 نفر - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
اینجا همه عزادارندبا مویه و ناله،با روشن کردن شمع، و حتی با تعریف کردن خاطرات و نشان دادن عکسها به همجامعه ایرانیان را همه تسلیت میگویند، شبانه روز، در رادیو و تلویزیونانگار که دیار غربت بیشتر عزیزشان میدارد.آنجا چه؟
خاورمیانه * - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساخته اند ...پر التهاباندوهگینخستهزیبا ...(نزار قبانی)
دیوانگی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
خوابم نمی آید،هیجان زده ام،باید در خیابان باشمگریان ،و فریادزنان.ولی ...طاقتم نمی آید.پ.ن. چه فایده ... رفته ها که برنمیگردند.
بگو .... نه! - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
به باران بگو سری به باغ بزندبوتههای چای خستهاند، دوش بگیرند بخوابندتابستان تمام شدهبه باد بگو به خانه بیایدپاییز رسیده،پلکهایِ درخت سنگین شدهبه شب بگو ...نه!اصلن به خودت بگو بیایدباقی میآیند.(افشین صالحی)
آرزو - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
دلم بغل میخواهدو ناز کردنهمراه با صدای نفسهایتکه دوستت دارم را نجوا میکنند.
ذن - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:54
هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی نوری ظریف و شکننده، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشدنقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام، هیچ! (ت . دشی مارو)